تبلیغات
طواف تربت عشق - پدر بزرگم!
 
طواف تربت عشق
خدایا من به عنوان بنده حاجتم را گفتم

امیدوارم اگر قرار به برآورده نشدنش هست

از حکمت تو باشد تا بی لیاقتی من . . 
خدایا؟
چرا دنیای ما اینقدر بی رحم  و عجیب است؟
خدایا؟
می خواهم برای اولین بار هم که شده از دلتنگی هایم بنویسم
یگانه معبودم خیلی دلتنگم 
خدایا 3 روز مانده است خودت که بهتر از من می دانی به چه!
معبودم دو سال پیش این روز ها سر از پا نمی شناختم!
نمی دانستم لباس بگیرم یا لیست بنویسم!
پدر بزرگم گفته بود هر چی می خواهی بنویس برایم تا بگیرم برایت!
من هم با همه ی بچگیم نوشته بودم عرووووووووسک
یادت هست بابا جان؟
روز که می خواستی بروی گفتی دخترم سوغاتی برایت چی بیارم!
گفتم بابا جون سلامتی خودت واسم همه چیزه!
اما شیطنت بچگی بعدش گفت عروسک!
یادته روز رفتن دست بابامو گرفتی و گفتی مواظب دختر و نوه  های من باش!
پدر بزرگم مگه می دونستی داری کجا میری؟
مامان بزرگ می گفت روز اول که رسیدیم مکه اول از هر کاری رفتی و عروسک منو گرفتی و
 گفتی اگه خودمم نبودم اینو به بده به نوه بزرگم !
بابا جون من که گفته بودم خودتو می خوام!
من می خواستم عروسک منو خودت بدی نه کس دیگه!
الان داره میشه سه سال!
20 روز بود رفته بودین !
هیچوقت یادم نمی ره کیک تولدم هنوز روز  میز بود!تو شادی بچگونم غرق بودم!
مثل همیشه مامان تلفن رو برداشت گفتم اول خودم با بابا بزرگ حرف می زنم اخه دلم واسش تنگ شده!
شماره رو گرفتم اما جوابی نشنیدم!
دلتنگ بودم خدا من از دلتنگی خاطره خوبی ندارم!
یه ساعت بعدش تلفن زنگ خورد گوشی رو دادم به مامان اما کاش هیچوقت ساعت 5 بعد از ظهر 5 آذر 89 نبود!
و من شدم عزادر تویی که منتظر بودم 10 روز دیگر برگردی!
پدر بزرگم من منتظرت بودم!
اما تو با تمام ناباوری مرا و همه را در انتظار گذاشتی!
خدایا من با همه ی بچگیم در د های بزرگی دارم!
روز تولدم بود اما نمی دارم چه حکمتی داشت!
عروسکی را که برایم خریده بودی را روی دیوار اتاقم آویزان کرده ام!
هر روز نگاه می کنم و خاطرات دلتنگی هایم را با خود مرور می کنم!
بابا جان دلم برایت خیلی تنگ است ای کاش همین امشب از کوچه دلتنگی هایم عبور کنی!
و مثل همیشه بوسه ای بر پیشا نی ام بکاری!
پدر بزرگم چند روز دیگر حاجی ها از سرزمین وحی میایند و من مثل پارسال میروم تا شاید تو را در میان آن ها بیابم!
من این کار را میکنم تا وقتی که زنده ام!
میدانم هر مسافری روزی برگشته و تو نیز روزی بر خواهی گشت!
من یقین دارم!
++
من با همه ی بچیگم درد های بزرگی دارم!
دلم تنگ شده برا بابا بزرگی که روزی رفت اما دیگه برنگشت!
نمی دونم این متن رو چرا این جا نوشتم
 باید می نوشتم
دلم خیلی طوفانیه 
اگه جایی دلتون گرفت یادی از دل طوفان زده من هم بکنین!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 آذر 1391 05:48 ب.ظ
سلام
به روزم و منتظر حضورتون





شنبه 4 آذر 1391 12:50 ب.ظ
چ
آبجی خوش به حال بابابزرگت...
چهارشنبه 1 آذر 1391 08:53 ب.ظ
سلام خیلی جالب بود مطالبش.اگه دوس داشتی به ما هم سر بزن منتظرم
سه شنبه 30 آبان 1391 10:02 ب.ظ
عالی بود .
واقعا جالب بود . خیلی خوب فضا سازی شده بود .
جمعه 26 آبان 1391 08:46 ق.ظ
سلام چه سعادت بزرگی خداروحش راشادکندخوش بحالش چنین نوه ای داردکه هرسال میره استقبال حاجیان


سودا سرمد

ممنون از حضورتون!من همیشه منتظر پدر بزرگم هستم!
چهارشنبه 24 آبان 1391 05:51 ب.ظ
بسم الله.
حواست که هست؟
حسین (ع) را منتظرانش کشتند و اینک تویی و این زمانه آخر ! این بقیة الله،این الطالب بدم المقتول بکربلا.
حواست که هست؟محرم دگری آمد و صدای قافله‏ی عشق می‏آید
دوشنبه 22 آبان 1391 02:24 ب.ظ
درموردتنهام گذاشت رفت آپم منتظرحظورتون هست؟
یکشنبه 21 آبان 1391 03:37 ب.ظ
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]
[بوسه][بوسه][بوسه]

آپاااااااااااااااام عزیزیم
شنبه 20 آبان 1391 03:14 ب.ظ
آپم منتظر حظورتان هستم؟
جمعه 19 آبان 1391 02:56 ب.ظ
بله
وبلاگ ما نویسنده هم می خواد اگه خودتون یا دوستاتون مشتاق بودن ما حاضریم نویسندشون کنیم.

یا زهرا
جمعه 19 آبان 1391 12:27 ب.ظ
teme jadid mubarak
khushgele
پنجشنبه 18 آبان 1391 09:07 ب.ظ
زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...
پنجشنبه 18 آبان 1391 04:16 ب.ظ


دنیا چرك نویسی بیش نیست...! "

فقط خدامی داند زنگ آخر دنیا كی به صدا در می آید!!! و چه كسی یك ضرب قبول یا رفوزه است.

وقت کردین یه سر بزنید...یا علی...


پنجشنبه 18 آبان 1391 12:42 ب.ظ
اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته.

اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی.

چون تلخترین شیرینی روزگاره

......................................
آپم و منتظر حضورتون
پنجشنبه 18 آبان 1391 01:55 ق.ظ
" בلم "

یـکـ کـوچــﮧ ے " بن بستــ " میــפֿـواهـد و یـکـ " باراטּ " نم نم
و یـکـ " خدا "
کـﮧ کـمے " باهم " راه برویم
"همین"



===========
ای وای..... خدا رحمتشون کنه خدابه شما عمر طولانی بده
چهارشنبه 17 آبان 1391 07:39 ب.ظ
چه باحاله !

___________________--------
_________________.-'.....&.....'-.
________________\.................../
_______________:.....o.....o........;
______________(.........(_............)
_______________:.....................:
________________/......__........\
_________________`-._____.-'شاد باشی مهربون
___________________\`"""`'/
__________________\......,...../
_________________\_|\/\/\/..__/
________________(___|\/\/\//.___)
__________________|_______|آرزومند آرزوهــــای قشنگت
___________________)_ |_ (__
________________(_____|_____)
............ *•~-.¸,.-~* آپ کردم *•~-.¸,.-~*...........

با 2 تا پست آپم !


سه شنبه 16 آبان 1391 11:30 ب.ظ
لایک..
به خاطر زیبا نوشت تون..
سه شنبه 16 آبان 1391 05:33 ب.ظ
slm
khaeli vagta ba wb ma nauomade ha
montazaram zod beea
سه شنبه 16 آبان 1391 03:02 ب.ظ
با مطلب فقط به خاطر آی تکم آپم
منتظر حضور گرمتون هستم
سه شنبه 16 آبان 1391 01:45 ب.ظ
نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم

تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی . . . !
سودا سرمد

ممنون از حضورتون!
ول ای کاش ادرسم مینوشتین!
سه شنبه 16 آبان 1391 12:24 ق.ظ

2khtar khaste shudam hey miyam nazar midam
in dafe nayay nazar nadi sab kun!!!!!!!!!!!111111
دوشنبه 15 آبان 1391 11:15 ق.ظ
پدربزرگ که رفت طبعم جوشید بالاخره

غزل ...

طفلک پدر بزرگ که از درد خسته است

در انتظار مژده ی مرگش نشسته است



طفلک، پدر بزرگ تر از روزهای قبل

امشب ركورد پیر شدن را شكسته است



میخواهد از فشار، سرُم را در آورد

اما به جرم این حركت دست بسته است



یک دست جام اشهد و یک دست زلف مرگ

یعنی كه از جهان فنا دل گسسته است



مادر بزرگ نیست و جان پدر بزرگ

تنها به دستگاه دیالیز بسته است


خوابش گرفت بالاخره زیر دستگاه

طفلک پدر بزرگ که از درد خسته است
دوشنبه 15 آبان 1391 11:12 ق.ظ

خدا همه شون رو رخمت کنه

اما حرف من...:::

پدربزرگ که رفت طبعم جوشید بالاخره

غزل ...

طفلک پدر بزرگ که از درد خسته است

در انتظار مژده ی مرگش نشسته است



طفلک، پدر بزرگ تر از روزهای قبل

امشب ركورد پیر شدن را شكسته است



میخواهد از فشار، سرُم را در آورد

اما به جرم این حركت دست بسته است



یک دست جام اشهد و یک دست زلف مرگ

یعنی كه از جهان فنا دل گسسته است



مادر بزرگ نیست و جان پدر بزرگ

تنها به دستگاه دیالیز بسته است

¤

خوابش گرفت بالاخره زیر دستگاه

طفلک پدر بزرگ که از درد خسته است

سودا سرمد

خدا رحمتشون کنه!
ولی من هرسال به خاطر آمدنش میرم پیشواز حاجیا میدونم هر مسافری روزی برگشته و عزیز من هم روزی بر میگرده!
دوشنبه 15 آبان 1391 12:57 ق.ظ
سلام
خدا رحمتشون کنه
خوش به سعادتشون چه موقع و جای خوبی...
سودا سرمد

برا من سخته!
ممنون از حضورتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




از هنگامی كه به جای شیعه علی بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین بودن و شیعه زینب بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم!

مدیر وبلاگ : سودا سرمد
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
سلامتی آقا امام زمان و نایب بر حق ایشان..







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

هیئت خیمــــــــة الزینــب شبستر



 گلشن راز